تبليغاتX
YOUR LINK NAME *
 

سلام 


تولدت مبارک عزیزم سارای گلم تو که بهتر از هر کسی میدونی فعلا روزگار چه جوری یکم کج کرده دیگه از همین جا بگم در بست مخلصیم شرمنده عزیز دلم دوسستدارام تولدت مبارک میام دیدنت از دلت در میارم این کم لطفی رو بدون که هیچ وقت فراموشت نمیکنم و واسم عزیزی 

 

 

تولدت تولد تولدت مبارک
عزیزه من گله من تولدت مبارک
عزیز شدی تو گل شدی شدی مثله عروسک
عزیزه من گله من تولدت مبارک
رو سقفه این اتاقه یه عالمه ستاره
میخوام تولدت رو جشن بگیرم دوباره
فشفشه های روشن بادکنکای رنگی
تودستامون میرقصن رقصه به این قشنگی
وقتشه که فوت کنی شمع هاروخاموش کنی
شادی رومهمون کنی غم روفراموش کنی
نگاه نکن اینقده تو اینه خودت رو
بیا ببر عزیزم کیکه تولدت رو

 

 

۲۹ تیر ماه

 

دوستتدارام  ایشالا هزار ساله بشی گل خوشکلم

 

 

 

 




لينك ثابت نویسنده: ..:: *:.:*Nazanin*:.:* ::..

 

سلام 

 

سلام دوستای گلم خوشحالم که دوستای مثل شما دارام که همیشه جویای حالم هستند هر چند که واسه من دوری از شما خیلی سخته ولی واسه یه مدت باید برم تعطیلات تا این باز مهر بشه و من مجبور باشم بشینم پای این سیستم البته اجبار واسه درس خوندن رو میگما نه اینکه دیدن روی ماه شماها. همچین بگی نگی یه امتحان کوچولو هم دارام ببینم خدا چی میخواد البته اول باید بشینم بخونم بعد از خدا کمک بخوام ولی از اونجای که خدا جون خیلی مهربونه من نخونده هم ازاش کمک میخوام . میدونم همین جوریشم خیلی دیر به دیر آپ میکنم ولی خدائی خیلی گرفتارم و حسابی شرمنده همه دوستام میشم ایشالا سعی میکنم تا دو سه ماه دیگه با یه کار کاملا متفاوت بیام و زود به زود آپ کنم دوستتون دارم دوستای مهربونم .بعضی از بچه ها واقعا به من محبت داران و همیشه به من سر میزنن ((سارا خانوم که یکی از دوستای گلم از خواهر واسم عزیز تره * علی عزیز *افشین عزیز *امید به وصل عزیز*رعنا جون *امیر علی عزیز*ملینا جون*جوکر عزیز*مهدی عزیز*صادق عزیز*مرضیه عزیز*مونا جون*علیرضا عزیز*امیرحسین عزیز*محمد عزیز و بقیه دوستای گلم امیدوارام در نبود من توی این مدت بازم یادتون نره که یه دوست کوچولو هم داشتین

 

 


آموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاري ندارد .

آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد ، نبايد دل بست .

آموخته ام که : خوشبختي ، جستن آن است نه پيدا کردن آن .

آموخته ام که : عشق مرکب حرکت است ، نه مقصد حرکت .

آموخته ام که : چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهند .

آموخته ام که : موفقيت يک تعبير دارد ( باور داشتن موفقيت) .

آموخته ام که : اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد ، نه زمان .

آموخته ام که : مهم بودن خوب است ، ولي خوب بودن از آن مهمتر .

آموخته ام که : گاهي مهربان بودن ، بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که : تنها کسي مرا شاد مي کند که مي گويد تو مرا شاد کردي .

آموخته ام که : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شيوه اي  جديدتر دوباره بکوشم .

آموخته ام که : تنها اتفاقات کوچک زندگي است که زندگي را تماشايي مي کند .

آموخته ام که : بايد شکرگزار باشيم که خدا هر آنچه ما مي طلبيم ،  به ما نمي دهد .

آموخته ام که : هر گز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده مي شود ، نه گفت .

آموخته ام که : هر چه زمان کمتري داشته باشيم ،  کارهاي بيشتري انجام مي دهيم .

آموخته ام که : هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که : لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که : در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف کردن وجود ندارد .

آموخته ام که : بهترين کلاس دنيا کلاسي است که زير پاي خالق ترين فرد( خالق يکتا ) است .

آموخته ام که : تنها چيزي که يک شخص مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن او

 و قلبي است براي فهميدنش.

آموخته ام که : خداوند متعال همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس چطور مي شود که من همه چيز را در يک روز به دست آورم .

 

       خدا نگهدار و به امید دیدار




لينك ثابت نویسنده: ..:: *:.:*Nazanin*:.:* ::..

 

*ازدواج....

 

 

 

ااین دوست من و شوهرشم مدام اینجورین...مثل این عکسه

تا حالا چه اندازه به این موضوع فکر کردین؟

اگه از من میپرسین که همینجا خدمت تک به تکتون اعلام میکنم....0%

خیلی ها هستن ازدواج میکنن...خوشبختن...خیلی ها هم هستن که ازدواج میکنن به امید اینک به خوشبختی برسن...ولی بدتر از چاه میوفتن تو چاله

خیلی ها هم ازدواج میکنن و خوشبختن و لی اینقدر این خوشی و خوبی تو ذهنشون بزرگ شده که خوشبختی الانشون رو نمیبینن و مدام از این خوشبختی مینالن.

حالا منظورم از این حرفا چی بود؟

امروز سالگرد عروسی یکی از بهترین دوستامه.....

از نظر خودش خوشبخته و خوشبخت هم ایشالله باقی میمونه.از نظر ما هم خوشبخته...ولی مهم خود آدمه.

امروز دوتا فرشته مهربون و پر احساس دست به دست شدن...

امروز روز زفافه...یه زفاف باشکوه و رویایی.

امروز یه روز نابه...یه روز بکر...یه روز خوب..یه خاطرهء بزرگ.

امروز برای من...برای اون...برای ما...یه چیز دیگس

امروز ...روزیه که انتظار به سر اومد...سختی تموم شد....آرزوی محال دستش رو داد به واقعیت و گفت : یا علی ...بزن قدش.

امروزِ چند سال پیش یه پسر و دخترِ مجرد عقدشون جاری شد....تو آسمون...با اینکه پاهاشون رو زمین بود ولی... رو آسمون برا همیشه با هم عهد کردن که از امروز تا همیشه با هم باشن

عزیزم امروزت مبارک و هر روزت مثل امروز.

انقدر امروز پرشکوه و دوست داشتنیه...که شاید من و ما نتونیم این اقتداس و شکوه رو درک کنیم...

ولی حداقل میتونیم بگیم:بوس بوس بوس (بدو بغلم)

  

 

 

            شادونه جونم....خوشبخت باشی و خوشبخت بمونی....دوست داریم.

 

 

 

پ.ن :نازی یادته رفتیم عروسی شادونه اینجوریا هی میرقصیدیم؟

 

 

 

 

                                                                 دوست دارم گلم .

                                                                         سارا




لينك ثابت نویسنده: ..:: ××سارای عزیزم ×× ::..

 

سلام  

از پذیرفتن هر گونه جا سبزی معذوریم

البته اگر سوغاتی نمیخواین جا سبزی هم بیارید بد نیستا  

البته بگما من که چیزی نمیخوام ولی غیر از سکه و این حرفا

که زشته آدم جاسبزی ببره از من گفتن فردا نگین نگفتما

 

 




لينك ثابت نویسنده: ..:: *:.:*Nazanin*:.:* ::..

 

سلام  

 

من یه چند وقتی دارام میرم سفر جاتون خالی نمیدونین چقد ذوق زده شدم آخه خیلی ناگهانی دعوت شدم قبلا یه ندای کوچولو داده بود ولی فک نمیکردم واقعا دعوت شده باشم دارم میرم  زیارت امام رضا (ع) از اونجائی که من اگر سالی 10 بارم برم بازم مثل اینه که دفعه اولم دارم میرم مشهد خوب دیگه ارادت خاص داریم خدمت آقا.
 
حالا بزارید از دعوت نامه بگم من امسال همون روز اول عید رفتم تهران پیش غرلکم آخه خیلی دلم واسش تنگ شده بود و تنها هم  بود دیگه برنامه رفتن من حسابی جور شد همه دادشون در اومده بود که کجا داری میری داری فرار میکنی و از این حرفا منطقه ما ایام عید حسابی سر سبزه و آب و هوائی خوبی داره همه اقوام و دوست و آشناها محبت خودشون رو توی عید نشون میدن وبه ما یه سری میزنن. همون روز اول عید که همه خونه مامان جونم جم بودن من حرکت کردم نمیدونم چرا اینجوری شد ولی خدائی خیلی سریع تصمیم گرفتم واسه رفتن.رفتم تهران یه چند روزی با غزل بودم نمیدونم یه چیزی انگار هی نهیب میزد بهم که تو که تا اینجا اومدی بیا یه سرم به مشهد بزن خلاصه بعد از
 کلی دل دل کردن به غزل گفتم غزل میای بریم مشهد غزلم که از خدا خواسته دیگه برنامه واسه رفتن جور شد  . خیلی با صفا بود برف میومد یه سرمائی شده بود همون دو روز که بیا و ببین ولی بازم زیر این سرما در دارو شفا واسادم و شروع کردم به دعا کردن واسه همه دم آخری هم ازش خواستم زود به زود منو طلب کنه که تاخیرم طولانی نشه خلاصه جاتون خالی 48 ساعته ما رفتیم مشهد و برگشتیم
چند روز بعد از برگشتنم از مشهد یه شب خواب دیدم توی عالم خواب مثل اینکه یه گروه آدم داران میرن زیارت امام رضا (ع ) ولی اون ماشین پر شده همه آویزون شدن از درو دیوار ماشین بین اون کسائی که دنبال ماشین بودن من فقط مادر جونم به چشمم آشنا بود
خدائی بچه ها مادر جون من پادرد شدید داره بیچاره سنش زیاده پیری و 1000 درد دیگه ولی همچین دنبال این ماشین میدوید که بیا و ببین خلاصه با کلی بد بختی خودمو رسوندم دستمو گرفتم به در ماشین مادر جونمم کشیدم بالا خدائی فیلم هندی بودا از درو دیوار
ماشین آدم آویزون بود در عرض یه چشم بهم زدن رسیدیم به حرم مثل همیشه که توی صحن حرم قرار میگرفتم بدنم شروع به لرزیدن کرد اشک امونم رو بریده بود  کنار حوض توی محوطه حرم کلی کتاب گذاشته بود همه کتابای قدیمی من یکی از اون کتابارو برداشتم میگفتن اینجا هرچی حاجت بکنی برآوارده میشه برگشتم مادر جونم پشت سرم بود گفتم:مادر بزرگ بیا کتاب رو وردار  بخون آرزو کن بهم گفت : مادر من که سواد ندارام گفتم بخون اینجا سواد نمیخواد گفت مگه میشه گفتم: آره بخون گفت: مادر واسه کی دعا کنم واسه کدومتون دعا کنم گفتم مادر بزرگ اول واسه سلامتی خودت ازش بخواه پاهات خوب بسه که رو جا نیوفتی شروع کرد به خوندن دعا منم از اونجای که همیشه دلم میخواد توی سخت ترین شرایط شکر گذار خدا باشم . کتاب رو که برداشتم 2 تا حاجت کردم یکی واسه سلامتی یکی از اعضای خانوادم که یه مریضی سخت داشت .یه دعای دیگمم این بود که آقا بحران سختی رو دارام میگزرونم صبر بده بهم تا بتونم بگذرم از کنار این مشکل از خواب پریدم رویای شیرینی بود یه چند روز بعد همون کسی رو که گفتم واسه سلامتیش دعا کردم خدا رو شاهد میگیرم بدنم داره میلرزه باخوشحالی اومد جواب آزمایشش رو گرفته بود بهم گفت :میدونی چی شده گفتم نه چی شده گفت جواب آزمایش جدیدم میگه اصلا تو طوریت نیست انگار که هیچ وقت این مشکل رو نداشتی چشمام از حلقه داشت میزد بیرون باورتون نمیشه فک نمیکردم این ندا به من داده بشه اونم تو خواب فک نمیکردم که اصلا یادش به من باشه یه معجزه شده بود باورتون نمیشه فک کنید  با دعای من وای خدای من نمیدونین چی میگم وحالا نوبت خودم بود خیلی راحت که نه ولی با قلبی آروم بعد از دیدن این اتفاق خودم رو سپردم به همون کسی که به راحتی یه مریض جواب شده رو شفا داد حالا خیلی آروم شدم خیلی آرامش دارم بیشتر از همه مدتی که عمر گرفتم از خدا  .

حالا هم دارم میرم پا بوس آقا واسه همتون دعا میکنم .
             
      

 

با اين همه

             اگر عمري باقي بود

                   چنان از کنار زندگي ميگذرم

                           که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد

                                   نه اين دل ناماندگار بي درمان........!!!!!

                                      

 




لينك ثابت نویسنده: ..:: *:.:*Nazanin*:.:* ::..